صبو که آنکال شدم خوشحال ترین بودم :)

بعد از جمع کردن بخش گند ظهر و با هشتا بیمار استیبل تحویل شبکار دادن

دیگه توانی نداشتم برای صبح رفتن :)

اینجوری بودم که تا رسیدم یه چی خوردم و پریدم توی تخت و چشامو وا کردم دیدم ساعت شده یک :)

زیبا نیست ؟

این وسط مادر میگفت ما مونده بودیم تو کجا رفتی :/

و آخرین نقطه ای که گشتن اتاقم بوده :/

تقصیر خودشونه

و متوجه شدن که بله کوزتی بیهوش شده خوابیده :)

و برای هزارمین بار میگم متنفرم از مسئول شیفت شدن :))))))

خلاصه که صبی تا بهم خبر دادن نیا جهیدم زیر پتو سرویسو کنسل کردم و بعد خواب و خواب و خواب :)))))

عصری رفتم باشگاه

مربیم میگه کوزتی متوجه تغییراتت شدی ؟

🥲

منم که چه بدونم 🥲

خوشحال شدم و خب

بهش گفتم خیلیی سخته 🥺😩

گفت درستشم همینه :)

اگه سخت نبود که همه مث تو این کارو میکردن :)

خلاصه که تشویقم کرد و این صحبتا :)

هوووف 🚶🏿‍♀️

شما چخبرا 🚶🏿‍♀️

آخر هفتتون چطوریاس 🚶🏿‍♀️

🩵💫