ای بابا🚶🏿‍♀️

داشتم تو اینستاگرام رو چک میکردم

از این پیج به اون پیج

استوری پست همه و همه 🚶🏿‍♀️

این روزا سطح استرس و اضطرابم به خدا رسیده :)

همزمان باید سرکار برم

و طوری با بیمارم رفتار کنم انگار که هیچی م

نیست و خیلی خوبم

ولی داغان تر از این حرفام

آخ از فشار

آخ 🚶🏿‍♀️

باید برم پیاده روی

یاد به کله ی داغم بخوره

مدام اشک ریزانم

ولی امیدوار

اووووف

دق کردم

🚶🏿‍♀️

همین و بس :)

ترومای من این بود که باید از خودم در مقابل کسانی دفاع میکردم که قرار بود از من مراقبت کنند !

🩵💫

چه بدونم هزارم 🚶🏿‍♀️

حالا وسط بگایی های خودم تو دل شیفت

بابای اون پسر جوونه که احتمالا مرگ مغزیش تایید بشه پریشون و هراسون اومده بخش

میگیم بابا رگاش پنهون شدن بالا نمیان فشارش پایینه

باید جراح بیاد براش رگ‌ مرکزی فیکس کنه

رضایت بده

میگه خب از رگای پشت دستش بگیرین خب

خودش همیشه میگفت پشت دستم خوبه

رنگ به رو نداشت صداش در نمیومد

مرد بالا بلند :)

چقد این مدت پیرتر و شکسته تر شد

و چقد امید داشت 🚶🏿‍♀️

من که اصلا باهاش حرف نمیزدم

ولی اگه یکی یه حرفی میزد به خدا که میزدم زیر گریه

چندین بار اشکی شدم ولی جمعش کردم 🚶🏿‍♀️

بعد از این خسته و کوفته میای خونه 🚶🏿‍♀️

باید به دراما های خونواده هم برسی 🫠

چه بدونم

خسته و کوفته مجبور شدم برم جایی و یه سری آدما رو ببینم و تحمل کنم

فقط بخاطر اینکه دل مادر نشکنه 🚶🏿‍♀️

خلاصه که

خسته تر از خسته ام و فلان و این صحبتا

دلم یه خواب عمیق و دلچسب بدون دیدن خوابای چرت و پرت میخواد 😕

اه 🚶🏿‍♀️

همین🚶🏿‍♀️

از من فقط خبر داشت ،

همین ...

مثل مردمی‌ که میدانند جایی از جهان جنگ است...

شیر پاک خورده 🙂‍↕️🩵💫

میگفت فلانی

تو شیر پاک خورده ای

بیا اینجا ببینم

تو دختر کی هستی :)

بیمارمو میگم

پیرمرد ۹۴ساله :)

فامیلمو که فهمید گفتت اااااااا

همسایه ی ما بودن که اینا :)

گفتم آره بابا

ولی الان دیگه تو محله ی قدیمشون نیستن

گفت آره دختر

هر کودومشون یه جایی رفتن

چنتا اسم آورد

من نشناختم

بعدش خندید و گفت

سن تو نمیرسه به شناخت اون آدما :)

چه بدونم

گفتن باباجان از محله فقط اسمشو شنیدم

یعنی رفتم اون طرفا ها

ولی خونه ی قدیمی رو ندیدم :)

چقد ازم تشکر میکرد بابت مراقبتا :)

جون به جونام اضافه میشه وقتی بیمارم منو دوس داره 🥲

برم

چقد سرم گیجه 🥲

ورزش اصلنشم خوب نیس 🚶🏿‍♀️

خدمت تمام کسایی که میگن ورزش حال خوب کنه

انقد به لحاظ روحی داغانم

و برنامه جدیده

که دلم میخواد وسط باشگاه بزنم زیرگریه

اصلا و مطلقا حوصله ی هیشکیو ندارم

حتی در صدد بر هم زدن قرار قبلی با بهانه های احمقانه هستم

شتتت شتتتت شتتتتتت

حیف بودیم 😔

حیف بودیم عزیزم

تلاشگر بودیم

شجاع

جسور

پر از رویا

و امیدوار

حیف جوانی ما 😔

کوزتی فعال 🚶🏿‍♀️

وای شت 🚶🏿‍♀️

جمله ی آغازین مارو باش :/

بعد شیفت صبح شخمی

با وجود پیرزنک مهربون استروکی که حالا سر حال بود و واسه نوش حتی خواستگاری کرد 😂

اومدم خونه و هوا بارونی و رعد و برق و من خسته و اتاق تاریک و همه چی آماده واسه خواب :/

از اون ورم باید پا میشدم میرفتم باشگاه 😕

ستمی بودا

اوف از برنامه جدید بالاتنه

دهنم سرویس شد

حرکت آخر دیگه ضعف کردم و گفتم مربی بگو خسته نباشی فردا بازم میام 🫣😒

قیافمو نگا کرد و گفت برو برو خسته نباشی 🫠😂

خلاصه

بعد اونم سایناز گفته بریم بیرون قدم بزنیم

سه ساعته آمادم لم دادم رو تخت

این دختره هنوز نیومده

ایستگاه مارو گرفته 😕

چه بکنم پس

تازه فردا بازم شیفت صبحم

این چه وضعشه 😕

شما چخبرا 🚶🏿‍♀️

بیاین بگین خب 🚶🏿‍♀️

آه چی ان این آدما 😒💔🚶🏿‍♀️

از سه تا چیز بدم میاد

یکی بی ذوقی

یکی آدم بی ذوق

و یکی ام اون آدمی که ذوقتو کور میکنه 🚶🏿‍♀️

عنوان چی باشه خوبه ؟🚶🏿‍♀️

بیمارش کنسر مغز استخون داشت

end stage

از اون حالتایی که دیگه هیچ سلولی نداری برات بجنگه 🥲

پلاکت و گلبول سفید و قرمز و این‌صحبتا پر :)

دورش بودم داشتم کاراشو میکردم

تو طول شیفت اینطور بود که جز این دختر کسی نیاد پیشم‌🥲

حتی نمیذاشت کسی به جز من بهش آب بده 🥲

چه بدونم

خواهرش اومده بود اینطوری بود که داشت تعریف میکرد شرایطشو

اینکه پزشک حاذق یه کلان شهر آب پاکی رو‌ ریخته بود رو دستشون

همینطور که داشت برام تعریف میکرد و من داشتم غضه میخوردم و چهره ام به هم ریخته بود

اون یکی همراهش ازم پرسید فامیلت چیه 🥲

بهش گفتم فوری شناخت

اینجوری بود که خبببب دخترررر

واسه معرفی و این صحبتا پرسیدم

متولد چندی 🥲

و خنده

که وای شاید خودت شوهر داشته باشی

یه لحظه اینجوری بودم‌که زن

این چه طرزشه خو

وسط غصه خوردنام بودم که

و جوابشونو دادم و این صحبتا

داشتم به واقعیت ماجرا فکر میکردم

که چه چیزایی همزمان با همن 🥲

چه بدونم

خسته ی خسته ی خستم

سر و کله زدن با پیرمرد

غصه خوردن و اشک ریختن پسرش براش و درد دل کردن با تو و گفتن از دردای پدرش

از اون طرف پسرک نوجوون یه آقای ۵۹ساله

که باباشو از تو میخواد

اینکه تحمل همه ی اینا برات سخت میشه و از شدت استرس و فشار تو دل شیفت پریود میشی 🚶🏿‍♀️

اینکه اصلا هیچ وقتی نداشتم به خودم فکر کنم این هیچ

حتی زمانی نداشتم که بابت این چیزایی که دیدم و شنیدم اشک‌بریزم که کمی خالی شم 🚶🏿‍♀️

الان ولی اشک‌ریزان شروع شده

چقدر خستم

برم‌برم 🚶🏿‍♀️

عجبا 🚶🏿‍♀️

هر وقت ازدواج کنم با مداد میکنم

نمیتونم ریسک کنم‌

والا که 🚶🏿‍♀️

🩵💫

چه بدونم 🚶🏿‍♀️

اصلا مهم نیست موضوع چی باشه

من همیشه به حرفات گوش میدم

به خدا

🥲🩵💫🚶🏿‍♀️

من اتاقمو میخوام‌😕🩵💫

توی اتاق رست

روی یه صندلی تخت شوی سفت و بد ترکیب با عرض کم

که هنوز روکش پلاستیکیشو در نیووردن

دراز کشیدم

حس کثیفی و آلوده بودن میده

در حالیکه داره چندشم میشه از این بابت

سعی میکنم چشامو ببندم و بخوابم

خوابم میادا

ولی خب نمیبره حقیقتا 🚶🏿‍♀️

دارم به اتاقم فکر میکنم

و تختم

و راحتیش

ولی الان چی

دلم خونه رو میخواد 🚶🏿‍♀️

بعد از چند روز مرخصی

بنظرم باید یه آف میداشتم که بشوره ببره 🚶🏿‍♀️

چه بدونم 😕🚶🏿‍♀️

من برم

شبتون بخیر 🩵💫

مغزم درد گرفت انقد فکر کردم فاله یادم بیاد 🥲🩵💫

به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست

که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست

سِرِشک من که ز طوفان نوح دست بَرَد

ز لوح سینه نیارَست نقشِ مهرِ تو شُست

بکن معامله‌ای، وین دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

زبان مور به آصف دراز گشت و رواست

که خواجه خاتَمِ جم، یاوه کرد و باز نَجُست

دلا طَمَع مَبُر از لطفِ بی‌نهایتِ دوست

چو لافِ عشق زدی، سر بباز، چابک و چُست

به صدق کوش، که خورشید زایَد از نَفَسَت

که از دروغ سیه‌روی گشت صبحِ نخست

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز

نمی‌کنی به ترحم، نِطاق سلسله سست

مرنج حافظ و از دلبر‌ان حِفاظ مجوی

گناه باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست

آه لِه لِه لِه آه لِه لِه لاس 🩵🚶🏿‍♀️💫

سلام سلام :)

یلداتون مبارک باشه قشنگا :)

دیر شدن تبریک بابت این بود که دیشب اصلا حالشو نداشتم بیام و بنویسم :)

ولی خدارو شکر خداروشکر الان عالی ام :)

به قول سایناز میگه این یه دست آوردی بود که به بقیه ی دست آورد هات اضافه شد :)

و من ممنونم از کوزتی جانم بابت تلاشاش و کم نیاوردناش و تحمل استرساش :)

خلاصه که

انگاری یه باری از روی دوشم برداشته شده :)

حس خوبیه :)

دیشب فال زدما ولی انقد ذهنم درگیر بودش که چه‌بدونم

یادم رفت اصلا چی بود

حتی یادداشت هم نذاشتم برای خودم

فدای سرت کوزتی

چایمو بخورم و اپیزود های کریسمسی فرندز رو پلی کنم و به خوابی عمیق فرو برم

از پس فکر و خیال و بی خوابی های این مدت

خلاصه که

همیشه خوب باشید

من برم

خودافس🩵🚶🏿‍♀️💫