بیمارش کنسر مغز استخون داشت

end stage

از اون حالتایی که دیگه هیچ سلولی نداری برات بجنگه 🥲

پلاکت و گلبول سفید و قرمز و این‌صحبتا پر :)

دورش بودم داشتم کاراشو میکردم

تو طول شیفت اینطور بود که جز این دختر کسی نیاد پیشم‌🥲

حتی نمیذاشت کسی به جز من بهش آب بده 🥲

چه بدونم

خواهرش اومده بود اینطوری بود که داشت تعریف میکرد شرایطشو

اینکه پزشک حاذق یه کلان شهر آب پاکی رو‌ ریخته بود رو دستشون

همینطور که داشت برام تعریف میکرد و من داشتم غضه میخوردم و چهره ام به هم ریخته بود

اون یکی همراهش ازم پرسید فامیلت چیه 🥲

بهش گفتم فوری شناخت

اینجوری بود که خبببب دخترررر

واسه معرفی و این صحبتا پرسیدم

متولد چندی 🥲

و خنده

که وای شاید خودت شوهر داشته باشی

یه لحظه اینجوری بودم‌که زن

این چه طرزشه خو

وسط غصه خوردنام بودم که

و جوابشونو دادم و این صحبتا

داشتم به واقعیت ماجرا فکر میکردم

که چه چیزایی همزمان با همن 🥲

چه بدونم

خسته ی خسته ی خستم

سر و کله زدن با پیرمرد

غصه خوردن و اشک ریختن پسرش براش و درد دل کردن با تو و گفتن از دردای پدرش

از اون طرف پسرک نوجوون یه آقای ۵۹ساله

که باباشو از تو میخواد

اینکه تحمل همه ی اینا برات سخت میشه و از شدت استرس و فشار تو دل شیفت پریود میشی 🚶🏿‍♀️

اینکه اصلا هیچ وقتی نداشتم به خودم فکر کنم این هیچ

حتی زمانی نداشتم که بابت این چیزایی که دیدم و شنیدم اشک‌بریزم که کمی خالی شم 🚶🏿‍♀️

الان ولی اشک‌ریزان شروع شده

چقدر خستم

برم‌برم 🚶🏿‍♀️