همینطور که داشتم چرخ چرخ میزدم‌ وسط بلاگفا

رسیدم به یه وبی

پرستار بود

احتمالا کوزتی

چون واسه اولین بار نوت ایست قلبی بیمارش رو نوشته بود

میگفش که من آدم اضطرابای اینشکلی نیستم ولی وجود ع تو زندگیم ( پارتنرش رو میگفت ) نوره و این صحبتا

مثلنش یکیو داشت که براش حرف بزنه

غر بزنه گریه کنه پیشش همه چیو براش بگه

و سبک شه :)

و این واقعا نعمتی هست برای ما :)

ولی خب :)

چه بدونم

خودمو دارم نگاه میکنم

به خونوادم که نمیتونم بگم براشون حرف بزنم

اونسری واسه یکی ا بچه ها غر زدم

اینجوری بود که خب که هممون همینیم بزرگ‌شدیم

بهونه نباید بیارم‌ و فلان و این صحبتا

میگفتم از شدت خستگی و فشار شیفت توانشو ندارم پاشم

اونم اینجوری بود که زر نزن و بزرگ‌شدی و این کارا چیه :)

اصلا یک‌ذره درکم نکرد و بهم فرصت کنار اومدن با اون وضعیت رو نداد

آدم باید یکیو داشته باشه

که بهش امید بده

درکش کنه

بذاره حرفشو بزنه

گوش شنوا داشته باشه

توی شرایط شخماتیک شروع نکنه به نصیحت کردن

به زمین زدن‌طرف مقابل

عزیزانم

اگر شما همچین آدمو دارین

رو سرتون حلوا حلواش کنین

و قدرشو بدونین

و بوسش داشته باشین

با تشکر :)

قلب آبی :)

🩵