چه بدونم
یهو چشامو وا کردم دیدم شهریار (شاعر) تو دوران جوونیش :)
که خیلی دوسش داشتم داره به ترکی شعرشو میخونه :)
و خب من چه بدونم یهو اشک ا چشام سرازیر شد
و اوجش اونجا بود که تیتراژ پایانی سریالش شروع شد
موزیک خالی و پر سوز
و اینجوری بودم که آخ آخ
و فوری رفتم اشک مصنوعی از یخچال برداشتم و فرت و فرت ریختم تو چشام که اگر این وسط مسطا اشکی چیزی بود
پنهون بشه:)
حالا واسه اینکه زیاد سخت نشه این وضع
گفتم چای بخورم با بیسکوییت شکلاتی :)
آب هنوز نجوشیده
تق :)
برق پرید :)
خلاصه که الان دارم تو گرمای شخمی
در حالیکه زمین وزمان رو مورد عنایت قرار میدم
بیسکوییت میزنم تو چای و سریال دارک رو بیشتر از همیشه نمیفهمم و آروم که نه
دیگه کمتر غمینم :(
تف تو گرما :)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 21:52 توسط من
|
قمارِ آخرِ تو ام نشسته ای مرا ببازی ...