یهو چشامو وا کردم دیدم شهریار (شاعر) تو دوران جوونیش :)

که خیلی دوسش داشتم داره به ترکی شعرشو میخونه :)

و خب من چه بدونم یهو اشک ا چشام سرازیر شد

و اوجش اونجا بود که تیتراژ پایانی سریالش شروع شد

موزیک خالی و پر سوز

و اینجوری بودم که آخ آخ‌

و فوری رفتم اشک مصنوعی از یخچال برداشتم و فرت و فرت ریختم تو چشام که اگر این وسط مسطا اشکی چیزی بود

پنهون بشه:)

حالا واسه اینکه زیاد سخت نشه این وضع

گفتم چای بخورم با بیسکوییت شکلاتی :)

آب هنوز نجوشیده

تق :)

برق پرید :)

خلاصه که الان دارم تو گرمای شخمی

در حالیکه زمین و‌زمان رو مورد عنایت قرار میدم

بیسکوییت میزنم تو چای و سریال دارک رو بیشتر از همیشه نمیفهمم و آروم که نه

دیگه کمتر غمینم :(

تف تو گرما :)