تو پارک قدیمی کنارخونمون :)

نشستم :)

دایی ناصر ترسناک انگیز قدیمی این دفعه بدون پله جلوی چشامه و داره خودنمایی میکنه

پارک یکم از اون حالت متروکه ای در اومده و چمنشو درست کردن و دارن بهش آب میدن

و صدای اون بیل بیلکایی که دارن آبیاری میکنن چمنو فضا رو گرفته :)

آخه وفادارتر از من :)

چی بگم والا :)

بستنی دستمه و دارم میبلعمش و اینطوریم که میگم اینایی که دارن راه میرن پیاده روی کنن مثلا دارن تو رو جاج‌میکنن که نگا داره بستنی میخوره و بعدم جوابشونو میدم تو ذهنم و صد از صد آماده ی حملم‌:)

خدااااا

هوا هم اینطوریه که یه رِست بهمون داده شرجی رو‌کمی برده و دوباره قرارع بیارع :)

ای زندگانی :)

شیفت دیشبی پاره شدم :)

تف تف تف :)