و خب شبی که گذشت :)

اصلا اصلا جالب نبود :)

خسته کننده و فرسوده کننده :)

خواننده میگفت شب چرا میکشد مرا

تو نشسته ای کجای ماجرا

بعد وضعیت من

داشتم حول محور پیرمرد خسته ی ۸۸ ساله میچرخیدم که لاینشو خراب کرده بود و میگفت بهم سوزن نزنیا

منم میگفتم بابا جون فقط یبار میزنم بام راه بیا 🥲

ترو خدا ☹️

الان باید به صبحکارم تحویلت بدم 🫠

خلاصه هی خوند و هی خوند و منم با داد و هوار پیرمرد لاینشو گرفتم تر و تمیزش کردم‌ و بعد پتو رو کشیدم روش و تهش گفت

دستت درد نکنه 🥲

از اونورم مریض اینتوبم که واردش نمیشم ...

دیگه داشتم میمردم از خستگی

گزارشمو بستم و تحویلمو نوشتم و به مسئول شیفت گفتم

و دیگه‌ رها شدم

و افتادم :)

فقط یادمه چشام سیاهی میرفت و دنیا دور سرم دور میخورد

بعدش رو تخت بودم :)

چهل دیقه گذشته بود :)

حالا اما تو خونمونم

کمی بهترم

باید بخوابم

میگن ساعت یازده برق میره

و غمگین ترینم :)

خب

شب بخیر 🩵💫