دیگه جهنم تر از این ؟
الان تو مرحله ایم که چشام داره از شدت بی خوابی به فنا میره
ولی نمیتونم بخوابم
بابتش ریز ریز اشک میریزم
کجا تو دل سالن
اعضای خونواده هم در رفت و آمد
و من باید حواسم باشه کسی متوجه نشه
از اونطرف یه آدمی بیمار داره بخشمون و بعد از ساااااااال ها که هیچ خبری از من نداره
یعنی براش مهم نبوده
شمارمو پیدا کرده و هی زنگ میزنه
بابا زنگ بزن بخش من آفمه دست از سرم بردار 😔
هی زنگ زنگ زنگ
یه چهل دیقه ی دیگه هم برق میره و تا دو ساعت نمیاد
و من باید دق کنم از گرما
اینم از زندگانی ما
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 10:17 توسط من
|
قمارِ آخرِ تو ام نشسته ای مرا ببازی ...