عجب :)
چشام غرق خوابه
ولی هی یادم میاد
اینکه تا صبح سر پا بودمو پلک رو هم نذاشتم این هیچ
همش حواسم پی اون بیمارمونه
درسته که پروگنوز خوبی نداشت
و حالش داغون بود
ولی دیروز صبحی بیمار خودم بود تا ظهر با هم حرف میزدیم
بم گفت میدونم تو دختر کی هستی
میشناسمت
میدونم بابات کیه بابابزرگت کیه مامان جونت کیه
هی با هم حرف میزدیم
هی میگفت تشنمه بهش آب میدادم
خدایا شکرت که تونست آب بخوره
قبلش ان جی داشت ولی طاقت نداشت و درش آورد
و چون inr مختل داشت نباید براش میزدیم
از طرف دیگه نباید چیزی میخورد
خلاصه اجازشو از دکتر گرفتم که بش مایعات بدم
آب دادم خدااا آب دادم
گف گشنمه گفتم ماست بهت بدم میخوری
گفت اره اروم آروم بهم بده
و دادم بعد چندین روز از راه دهنش یه چیزی خورد 🥲
ولی خب
قلبش
قلبش دیگه نمیکشید
جسم نحیفش دیگه طاقت ادامه دادن نداشت
بیست سال رنج کشیده بود
چقد آروم و بی سر و صدا درد میکشید
صداش در نمیومد
ولی دیشب که رفتم بخش
اینتوبه شده بود
هوشیاری :)))))))
اصلا رفته بود :)
خوشحالم که تا آخرش کنار خودش خونوادش بودم
ماهتاب عزیزم
که تو بخش مثل ماااااه بودی
و نور میتابیدی به قلبمون
عزیز من
تو از اونایی هستی که. همیشه یه گوشه ای از قلبم برای توعه
تویی که من تو بچگیام فقط اسمتو شنیده بودم
و الان انقدر خوب و زیبا بودی
که من الان انقدر برات بیقرارم و اشکم بند نمیاد
روحت شاد مهربونم
چه خوب شد که تو شیفتام همه ی اونایی که میخواستی رو روونه کردم سمتت همشونو ببینی 🩵💫
وای از شغلت دخترک واییی
قمارِ آخرِ تو ام نشسته ای مرا ببازی ...